درباره ی ما

داستان دستفروشی

حدود ده سال پیش بود. تازه لیسانس گرفته بودم و دیگه باید دستم تو جیب خودم می رفت. دستفروشی جلو چشم آدمایی که میشناختنم و تو بازار میومدن بخش سخت ماجرا بود. با نگاهاشون اذیت میشدم.
کنار اسباب بازی کاکتوس هایی که از نمایشگاه گل کرمانشاه رو دستم مونده بود رو هم میفروختم. دو تا جعبه سمت راست همون کاکتوس هاست. شرکت تو اون نمایشگاه اولین تجربه فروش گل و گیاهم بود.
پدرم بخاطر همین کاکتوس ها و ضرر تو اون نمایشگاه گل و پرداخت هزینه غرفه سیمکارتشو فروخت! اینکارش باعث شد حس کنم مثل کوه پشتم ایستاده اما از طرفی خودمو برای این شکست سرزنش میکردم.
یادمه یه روز تو بازار یهو باد و بارون شد و همه بساط دست فروش هارو باد برد. من فقط فرصت کردم چهارگوش بساطو جمع کنم و کِشون کشون و با تنِ سرتا پا خیس شده ببرم خونه خواهرم که اون حوالی زندگی میکرد. اوضاع خوب نبود و ناامیدی بخش جدایی ناپذیر اون سکانس از زندگیم شده بود.
فکر اینکه باید یه تَقی به توقی بخوره و شرایط خودبخود عوض بشه شده بود ملکه ذهنم. زندگیم تا زمانیکه این باور هنوز در من وجود داشت, به همون منوال گذشت. دستفروشی الان باعث افتخارمه چون کاری رو امتحان کردم که انجامش ممکنه برای خیلیا امکانپذیر نباشه.

 

اجاره گلخانه برای کاشت سبزیجات

 کنکور ارشد دانشگاه سراسری بخاطر یه اشتباه ساده جا مونده و پشت کنکوری شدم. بعد از شکست در نمایشگاه گل و دستفروشی که در پنج پست قبل توضیح دادم تصمیم گرفتم کار دیگه ای راه بندازم شاید بتونم ضرر و زیان ناشی از شکست اولم و جا موندن از کنکور رو به نوعی جبران کنم. بنابراین دست زدم به شروع سه کار کاملاً متفاوت اما همزمان تا حداقل یکی از این کارها به سر انجام برسه.
خوابگاه داری، پرورش مرغ بومی و سبزیکاری. در این پست بخش سبزیکاری رو توضیح میدم.
کسیو نداشتم جز پدرم که کمکم کنه. با اینکه اوضاع مالیش آنچنان رو به راه نبود و بخاطر ضرر و زیان کار قبلیم مجبور شده بود سیم کارتشو بفروشه اما با پر رویی تمام ازش پونصد تومن دیگه قرض کردم و از شهرمون شهرستان سنقر (در استان کرمانشاه) دوباره برگشتم محلات و یه گلخونه ششصد متری با اجاره سالانه هشتصد تومن اجاره کردم.
پاییز بود و شروع کردم به کاشت تربچه و ریحون. اواخر پاییز و دم دمای غروب برداشت اول رو با کمک دوستم مصطفی و چند تا از بچه های خوابگاه (که احتمالا چندتاشون این پست رو میخونن) انجام دادم و برای ارسال به بازار تره بار شهر مجاور (خمین) تو نیسان بار زدیم. صبح زود با راننده حرکت کردیم به سمت بازار و من توی مسیر همه ش دو دو تا چهارتا میکردم که با پول فروش برداشت اول سبزی ها چیکار کنم و چطور کارو گسترش بدم.
اعتراف میکنم بخاطر کم تجربگی قبل از شروع به تولید جز تحقیق سطحی از قیمت محصول تو زمستون، به بخش فروش بصورت اساسی فکر نکرده بودم و برنامه ای براش نداشتم. تمرکزم فقط روی تولید محصول مرغوب بود. چون فکر میکردم محصول خوب رو زمین نمیمونه. کیفیت تولید هم واقعا بالا بود که نمونه تربچه ای که تولید کردم رو تو عکس میتونید ببینید. (عکسی از ریحونا پیدا نکردم).
بعد از بارگیری و رفتن به بازار تره بار خمین متوجه شدم که ای دل غافل اینجا فقط یک غرفه سبزی میخره! یا باید سبزی ها رو به همین غرفه بفروشم یا با همون نیسان برگردم محلات و یه فکری دیگه ای بکنم. از اونجایی که سبزی رو نمیشه انبار کرد و آفتاب داشت بالا میومد و هوا گرم میشد راهی جز فروش اونا تو بازار نداشتم. در نهایت تربچه و ریحان رو تو اون فصل سال که قیمتش هزار و دویست تومن بود کیلویی دویست تومن فروختم.
با چندرغازی که نصیبم شده بود فقط کرایه نیسان در اومد و بس! اوضاع خوب نشد هیچ، غوز بالا غوز هم شد! پول پدرمو نتونستم پس بدم و بدهی هایی مثل: اجاره گلخونه، پول گاز گلخانه، بسته بندی و… هم رو دستم موند.

فکر و خیال امونم رو بریده بود. شاید برای جا زدن خیلی زود بود اما همینکه برگشتم محلات رفتمو گلخونه رو بعد از سه ماه از شروع کار پس دادم تا مقدار بدهی هام بیشتر از این نشه.
اشتیاق و هیجان در راه اندازی کسب و کار نذاشته بود حساب شده و واقع بینانه عمل کنم. اما همچنان امیدوار بودم که بزودی اوضاع بهتر خواهد شد.