داستان اولین گلخانه ای که ساختم | سبزواره
داستان گلخانه من

داستان اولین گلخانه ای که ساختم

خیلی از افراد علاقمند به گل و گیاه حتماً رویای داشتن یک گلخونه رو در سر داشتن. خود من هم از این قاعده مستثنی نبودم. سال 1383 که وارد هنرستان کشاورزی شدم اولین چیزی که توجهم رو بین اون همه دار و درخت و تجهیزات کشاورزی جلب کرد گلخونه یک طرفه با شیشه های شکسته و سازه درب و داغون هنرستان بود. از روز اول که به هنرستان کشاورزی رفتم بی صبرانه منتظر لحظه ای بودم که اصطلاحاً درسمون به قسمتی که مربوط به گلخونه هنرستان هست برسه!

 

گهگاهی از کنار گلخونه که نزدیک به مزرعه گندم هنرستان بود رد می شدم و داخلشو نگاه میکردم. همیشه به این فکر میکردم که چرا این سازه بلااستفاده و بدون توجه اینجا افتاده و یکی مثل من که آرزوی داشتن همچین فضایی رو داره باید حصرت داشتنشو بخوره. از معلم اصول باغبانی آقای فصیحی در اولین جلسه کلاس در مورد گلخونه هنرستان پرسیدم. آقای فصیحی که آدم با دانشی بود و خیلی سال بود که تو هنرستان تدریس میکرد گفت “برای ساخت گلخونه اصول لازم رو رعایت نکردن برای همین بلا استفاده شد. میگفت سقف گلخونه رو زیادی بلند گرفتن و تا ارتفاع یک متر هم کف گلخانه رو برای حفاظت از سرما پایین بردن، اینکارشون خوب بود اما چون زهکش اطراف گلخونه در نظر نگرفتن بعد از هر بار آبیاری مزرعه گندم، کل گلخونه رو آب بر میداره!”

 

راست میگفت وقتی میخواستی وارد گلخونه بشی باید سه چهار پله پایین میرفتی. اما من آبگرفتی گلخونه رو تا حالا ندیده بودم. یه روز که دیدم مزرعه رو دارن آبیاری میکنن دوان دوان رفتم سمت گلخونه تا کف گلخونه رو ببینم. باور کردنی نبود! میشد تو گلخونه مرغابی و غاز رها کنی و ماهی پرورش بدی.

خیلی حالم گرفته شد. مخصوصاً وقتی فکر میکردم این گلخونه رو کسایی ساختن که اطلاعاتشون از من هزار برابر بیشتر بود! با خودم گفتم گلخونه زدن سودی نداره که اگه داشت الان گلخونه هنرستان حداقل داشت کار میکرد. آخه مرغداری هنرستان یکی از منابع درآمدی اصلی اونجا بود و کلی خرجش میکردن که درآمد بیشتری داشته باشه. اینکه گلخونه رها شده حتماً سودی نداره و یا کار بیهوده ایه!

 

اما رویایی که داشتم همچنان رهام نمیکرد! عکس هایی که تو کتاب های هنرستان بود خیلی روی مخم راه میرفتن. اون زمان مثل الان اینترنت درست درمونی نبود که سرچ کنی و برای ساخت گلخونه کلی ایده بگیری. تسلیم نشدم. با بابام صحبت کردم و درخواستمو بهش گفتم. بابای من یه نظامی بود (که الان بازنشسته شده) و کلی کار بلده! از نقاشی ساختمان، خطاطی، بنایی و … گرفته تا جوشکاری و فنی کاری! خیلی استقبال کرد ولی حقوق کارمندیش اجازه نمیداد بتونیم برای ساخت گلخاناه خیلی هزینه کنیم.

 

برای همین گوشه حیاط رو به اندازه سه متر در سه متر خالی کردیم و بتدریج کار ساخت گلخونه رو شروع کردیم. دو طرف گلخونه رو دیوار محاصره کرده بود و همین باعث مشد هزینه زیادی برای ساخت گلخونه نیاز نباشه. دو سمت دیگه اون رو تا نصفه با آجر چیدیم و بقیه و سقفش رو با نبشی فلزی و شیشه ساختیم. هر روز با ذوق و شوق از هنرستان میومدم تو حیاط و به اسکلت نیمه کار گلخونه نگاه میکردم و منتظر بودم بابام از سرکار برگرده تا کارو ادامه بدیم. کلی برنامه ریزی کرده بودم که چیا توش تولید کنم. پیش دوستام و معلمام فخر میفروختم که ما تو حیاطمون داریم گلخونه میسازیم.

 

یک هفته بعد کار تو وسطای زمستون تموم شد. اواسط بهمن ماه بود و برف می بارید، برای همین از شیر گاز تو حیاط شیلنگ کشی کردیم تو گلخونه تا اول هوا رو گرم کنیم. شهر ما فوق العاده سردسیر بود و اون سال ما تو شهرستان سنقر از توابع استان کرمانشاه ساکن بودیم. شهری که دمای منفی 27 درجه رو هم تجربه کرده بود! به هر حال عملیات گازکشی هم تموم شد و یه اجاق خوارک پزی رو تو گلخونه روشن کردیم تا با اون گلخونه گرم بشه!

 

چند ساعت گلخونه رو به امان خدا رها کردیم و بعد که مجدد رفتیم تو گلخونه تا درو باز کردیم مثل بارون کلی قطره های آب سرد چکید رو سرمون! به نظرمون طبیعی بود چون گلخونه باید رطوبت بالایی داشته باشه و همین باعث این اتفاق می شد. تنها چیزی که اذیتمون میکرد گاز حاصل از سوختن اجاق خوراک پزی بود که با نم گلخونه تلفیق شده بود و بوی خوبی نداشت. اونم خیلی جدی نگرفتیم. همون شب هر چی گل و گیاه تو خونه بود رو بردیم و تو گلخونه چیدیم. اجاق هم روشن گذاشتیم و برگشتیم خونه.

 

فرداش با کلی انرژی رفتم تو گلخونه حیاط اما هوا به نظرم سرد اومد. گیاهام وضع قابل تعریفی نداشتن. همه شون خیس بودن! چند روز که گذشت یکی یکی دار فانی رو وداع گفتن و زرد شدن. مامانم که عاشق گل هاش بود صداش دراومد. همه گیاهارو برگردوندیم به خونه و بخاطر مصرف گاز و نتیجه نگرفتن از کارمون کلا در گلخونه تخته شد! منم این وسط که کلی قیافه مهندسی به خودم گرفته بودم پیش مامان بابام ضایع شدم. فکر کنم برای همینه که مامانم اصلاً به توصیه هام در مورد گل و گیاهاش گوش نمیکنه و کار خودشو میکنه!

 

انگار من برای اینکار ساخته نشده بودم و یا گلخونه داری کار خیلی سختی بود که من از پسش بر نمیومدم. گلخونه خونگی ما هم مثل گلخونه هنرستان به مرور شیشه هاش شکست و شد آینده دق من و بابام که تو سرمای بهمن ماه و سط باد و بارون و برف، اون همه وقت و هزینه پاش گذاشتیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسید. تنها نتیجه ای که داشت این بود که دو سال بعد که خونه رو فروختیم هر کی میومد خونه رو بخره مشاور املاکی بهش میگفت که حُسن این خونه اینه که گلخونه داره و میتونید خیار و گوجه و سبزی خودتون رو همیشه توش بکارید! زیر لب میگفتم من که کشاورزی خوندم نتونستم عمراً شما هم بتونید!

 

چرا گلخونه ما شکست خورد؟

  1. بزرگترین اشتباه این بود که قسمتی که دیوار حیاط بود نور شرق و جنوب رو محدود کرده بود و فقط از ظهر به بعد نور وارد گلخونه میشد. این نور و جهت تابش اون عامل رشد گیاهان و حتی گرمایش گلخونه بود که ما از بین بردیمش!
  2. بخاطر کاهش هزینه هامون نصف دیگه دیواره گلخونه رو هم با آجر چیدیم!
  3. با سرمایش و گرمایش گلخونه هیچ آشنایی نداشتیم و فکر کردیم گرمایش یعنی اجاق خوراک پزی!
  4. پوشش های گلخونه رو نمیشناختیم و نمیدونستیم دوپوش کردن گلخونه چیه.
  5. با خاک و بسترهای کشت غریبه بودیم و فقط یک تعریف از خاک داشتیم، اونم خاک تو کوچه!
  6. به مرحله تولید که نرسیدیم ولی اگر هم میرسیدیم واقعا نمیدونستیم چی بکاریم بهتره.
  7. اگه گیاه تولید میکردیم با اولین آفت و بیماری همه رو از دست میدادیم چون اطلاعاتمون خیلی ضعیف بود.
  8. ما که برای دل خودمون گلخونه زدیم اما اگه تولیدمون به مرحله فروش هم میرسید امکان فروشش رو نداشتیم آخه ما روش های فروش رو بلد نبودیم.

 

شما هم مثل من رویای داشتن گلخونه رو داری؟

اگه جوابت بله هست من بعد از 16 سال تحقیق، تحصیل، تکثیر و فروش گیاهان آپارتمانی کلی اطلاعات در این زمینه کسب کردم و میتونم دقیقاً بهت بگم چیکار کنی که شکست هایی که برای من رخ داد دامن تورو نگیره! فقط کافیه تو دوره کارخانه گل و گیاه شرکت کنی. اگه الان ثبت نام کنی تو قرعه کشی یک گلخونه خونگی شرکت داده میشی و 60 درصد هم تخفیف میگیری!

برای ثبت نام اینجا کلیک کن

۱
۲
۳
۴
۵
میانگین امتیازات ۴ از ۵
از مجموع ۴ رای

دیدگاهتان را بنویسید